فریاد را همه میشنوند...
هنر واقعی شنیدن صدای "سکوت" است!
در را پشت سرت ببند ... سوز نبودنت پاییز دلم را میلرزاند
من از نهایت شب حرف میزنم"" من از نهایت تاریكی"" واز نهایت شب حرف می زنم"" اگر به خانه من آمدی برای من "" ای مهربان چراغ بیارو یك دریچه"" كه از آن به ازدحام كوچه خوشبخت بنگرم"" یک فنجان قهوه پر یک صندلی لهستانی نو که جیر جیر نمی کند یک سیگار سالم روشن نشده یه کافه روشن روشن وذهنی خالی از تو … قطار می رود...تو می روی... تمام ایستگاه می رود... و من چقدر ساده ام... که سال های سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام... و همچنان به نرده های ایستگاه رفته.. تکیه داده ام.... آره اون رفت... نمی دونم ... نمی دونم چرا هنوز به فکرشم... میگن وقتی یاد کسی میکنی و بهش فکر میکنی اونم داره بهت فکر میکنه... ولی من اینو قبول ندارم چون میدونم اون بهم فکر نمیکنه.. بابا من کجا و اون کجا.. من لیاقتش رو نداشتم بخدا اون خیلی گل بود............... باورم نمیشه رفتی.. عین دیوونه ها با خودم حرف میزنم.. هنوزم حست میکنم.خدااااااااااااااااااااااااا دارم دیوونه میشم. خسته از این ازدحام های خالی. از این سکوت های بی نتیجه . از این خلوت های شلوغ. از خنده های مصنوعی... خسته ام.... از واژه های تکراری. از حرف های بی منظور. از کتاب های یی حاصل... خسته ام... از روز های آینده. از شاد بودن های غمگینم. از صدا های به جا مانده... خسته ام... از روز های پژمرده. از نگاه های نا آشنا . از احساس هایی که خفته.... خسته ام.... من دوباره می نویسم . شاید کسی بخواند. من دوباره می نویسم . دوباره....... من دوباره صدایت می کنم .شاید مرا بشنوی. من دوباره صدایت می کنم. دوباره........ من با تو می گویم. شاید... شاید که نه. می دانم که می شنوی. می دانم که با منی. من با تو می گویم. کسی مرا نشنید می دانم تو می شنوی..... من از تو می نویسم. کسی نخواند می دانم تو می خوانی..... من... همیشه من بودم .... مثل تو..... تو هم همیشه تو بودی.... هر دو تنها... به قول یکی از دوستان که خیلی کمکم میکنه " 2 باره سلام!!!!!!" امروزو زیاد دوست نداشتم. نمیدونم چرا الکی الکی دلم گرفته. حوصله هیچ کسی رو هم نداشتم. صبح هم برای کتابخونه خواب موندم ساعت 10 درسامو شروع کردم. بیخیال . این نیز بگذرد من دوس دارم بیشتر برای خودم بنویسم و بیشتر مایلم خاطرات و زندگی روزمره مو یادداشت کنم . خوب هر کس یه اخلاقی داره. مثل کسی که دوس داره تمام تکلیفاشو با خودکار آبی بنویسه. بگذریم. امروز ته دلم بدجور خالی شد. میدونی از آینده خودم بدجور میترسم. راستش بعضی وقتا توی کتابخونه به جای درس خوندن به آینده ام فکر میکنم. با خودم میگم به فرض من بشم رتبه یک کنکور 92 ( از عجایب نه گانه.) چون هشتمین عجایبش اینه که من اصلا تو کنکور رتبه بیارم چه برسه رتبه یک. خب داشتم میگفتم رتبه یک ریاضی من بشم به فرض مهندسی برق دانشگاه تهران هم قبول بشم. آخرش که چی؟ کو کار؟؟؟؟؟؟؟؟؟ با این وضعی که پیش میره فکر کنم به ما که میرسه هیچ کاری نباشه.و همه تلاش های ما بیخودی باشه. ولی خوب من تلاشمو میکنم. بهتره دیگه برم بخوابم ولی قبلش این دختره ی بد رو نصیحت بکنم بعد برم. زهرا خانم! شما خجالت نمیکشی اینقد ناامیدی؟؟؟؟ به خودت امیدوار باش. رتبه یک کنکور نشی رتبه زیر 6000 که میشی. آفرین . دختر خوبی باش و درستو بخون. بخاطر خودت در درجه اول بعد بخاطر فک و فامیلات درستو بخون چون همه شون چشم وا کردن شما رو ببینن که چه گلی به سر فامیل میزنین. دوباره اومدم سراغت. امروز نسبتا" روز خوبی واسم بود. با اینکه دیروز کتابخونه نرفتم و کلی از درسام عقب افتادم ولی امروز جبرانشون کردم. راستی یه خبر. امروز کارنامه های آزمونمو گرفتم. خودمم باورم نمیشد این رتبه رو بیارم. با اینکه آزمون های گزینه 2 خیلی سخته ولی از بین 341 نفر که تو استان قم توی آزمون شرکت کرده بودن من شدم نفر 7 م. اگه همین طور پیش برم و زیادی شیطونی نکنم و حواسم به درسم باشه تو آزمون سال 92 رتبه زیر 5000 بیارم گل کاشتم. ولی تو بعضی از درسا بدجور لنگ میزنم. یکیش همین هندسه. وای. اسمه هندسه مخصوصا" هندسه 2 رو که میشنوم حالم بد میشه. این هندسه 2 که پدر در آره. کلبه جون پیش خودمون باشه ها هندسه 2 رو توی امتحان نهایی خیط کاشتم . فکر میکنی چند شدم؟؟؟؟؟؟؟؟ 15.5. واقعا" وحشت ناک بود. مخصوصا" فصل هندسه در فضاش. خب بگذریم. خبرای دیگه......... ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اووممممممممم. امروز برای افطار داداشم و خانواده اش مهمون ما بودن. داداشم 2تا بچه کوچیک داره که فاطمه 2.5 سالشه و امیر 10 ماهه اس. جفتشونو خیلی دوس دارم واقعا" خعیلی نازن. یه چیز دیگه: سه روز پیش برای افطار رفتیم حرم حضرت معصومه که اونجا یکی از دوستای دوران ابتدایی و راهنماییمو دیدم. ولی تو دبیرستان از هم جدا شدیم. مثل دوتا خواهر بودیم ولی شاید نزدیکتر. اسمش فاطمه س. بخاطر رشته هامون از هم جدا شدیم اون از اولش حسابداری دوس داشت و من عاشق ریاضی بودم وقتی اون رفت هنرستان یه چند وقت باهم بودیم ولی درس زیاد من و اون باعث شد کم کم رابطه مون کمرنگ بشه. خلاصه تو حرم هم دیگه رو دیدیم و خیلی از دیدنش خوشحال شدم. فردا صبح زود باید بیدار بشم برم کتابخونه. بهتره دیگه برم بخوابم. تا فردا خدافظ کلبه کوچیکم. من آمده ام وای وای من آمده ام. دوباره یه تابستون دیگه. انگار همین دیروز بود که شده بودم پای ثابت تمام وبلاگا ولی نه پارسال بود. دوران جاهلیت.... الان که تابستون شده و مدرسه ها تعطیله وقت بیشتری واسه نوشتن دارم. با اینکه این کنکور کوفتی خواب وخوراک و تفریح و گردش رو ازم گرفته و از صبح تا ساعت 5-6 توی کتابخونه در حال کتک زدن خر علم و دانش و درگیری با غول بی شاخ و دم فیزیک و ریاضی هستیم ولی این گوشه کنارا یه گریزی هم به کلبه ی کوچیکم میزنم. من امسال سال سوم رو تموم کردم انشالا مهر میرم پپپپپپپپیششششششش دانشگاهی. طبق اصولی که میگه: موفق ها از تابستان آغاز میکنن. من نیز از تابستان آغاز کردم به درس خوندن. این ماه رمضونم شده غوز بالا غوز. روزه هه رو هر طور شده میگیرم ولی تشنگی توی مرداد شهر خون و خونریزی شهر شهید پرور قم واقعا" عذابه. ای چه میشه کرد جز تحمل.؟؟؟؟؟؟
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



